آموزش و مهارت؛ حلقه مفقوده آسیب‌های اجتماعی
بررسی وضعیت مشاغل آسیب‌زا برای زنان در گفت‌وگو با سپیده علیزاده؛

آموزش و مهارت؛ حلقه مفقوده آسیب‌های اجتماعی

من با این مسئله زیست کرده‌ام که مراکز نگهداری تا چه میزان باعث کاهش آسیب‌ها می‌شوند. به‌عبارتی، در این مراکز نیازهای اولیه انسانی زنان برطرف می‌شد. در نیازهای ثانویه نیز امکان آموزش به آسیب‌دیدگان و مداخله وجود داشت. اما برخی این‌گونه مراکز را وارد یک سیستم معیوب می‌کرد و معتقدند که ما سیاه‌نمایی می‌کنیم. یعنی به شکل عاطفی، روانی و امنیتی با مراکز کاهش آسیب، رفتار می‌شد.

کمانه/سرویس جامعه: هنگام عبور از کنار برخی پارک‌ها و مکان‌های خلوت، زنان و مردان آسیب‌دیده‌ای را می‌بینیم که در گوشه‌ای نشسته‌اند. کاهش آسیب‌های اجتماعی، از جمله وظایف همه شهروندان یک جامعه است. اما برخی از افراد جامعه، خود را مسئول‌تر می‌دانند و تلاش می‌کنند تا سهم بیشتری در جهت رفع آسیب‌های جامعه داشته باشند. در این راستا، برخی افراد دغدغه‌مند صرفاً به تلاش‌های فردی بسنده نکرده و مؤسسات و نهادهایی را برای کاهش آسیب‌های اجتماعی ایجاد کرده‌اند. ایجاد چنین نهادهایی علاوه بر همتی والا، نیازمند پشتوانه‌ای استوار سیاسی و اجتماعی است.

برای شنیدن روایت فراز و فرودهای این مسئولیت‌آفرینی اجتماعی به سراغ سپیده علیزاده رفته‌ایم. سپیده علیزاده، مؤسسه «نور سپید هدایت» را در دهه هشتاد با یاری جمعی از افراد دغدغه‌مند بنیان نهاد. برای بررسی بیشتر این تجربیات، به روایت‌های او از زندگی و همراهی با زنان آسیب‌دیده گوش سپرده‌ایم.

تلاش برای آغاز زندگی سالم

کار زنان به‌طور کلی به دو دسته مشاغل رسمی و غیررسمی تقسیم می‌شود. مشاغلی مانند دستفروشی، فروش مواد مخدر، کارگری جنسی و… ذیل مشاغل غیررسمی قرار می‌گیرند. عوامل متعدد اجتماعی و فرهنگی باعث شکل‌گیری این مشاغل شده است. این مشاغل علاوه بر اینکه آسیب‌های جسمی و روانی برای فرد به همراه دارند، آسیب‌های اجتماعی متفاوتی را نیز به وجود می‌آورند. با توجه به فعالیت‌های شما، بر آن شدیم تا در ابتدا از تجربیات شما در حوزه اشتغال زنان و آسیب‌های اجتماعی بدانیم.

علیزاده: فعالیت من از سال ۱۳۸۳، پس از اخذ مدرک کارشناسی روانشناسی، در یک بیمارستان روانی آغاز شد. طرح مربوط به دانشگاه را طی دو سال در این بیمارستان گذراندم. پس از اتمام دوره کارشناسی ارشد، مؤسسه خود را تأسیس و ثبت کردم که از طریق آن به فعالیت در حوزه کاهش آسیب ادامه دادم. از آن سال، حیطه کاری من به‌سوی زنان معطوف شد که به‌طور جزئی‌تر به حوزه اعصاب و روان و «اچ‌آی‌وی» یا ایدز پرداختم. در سازمان زندان‌ها، کارشناس تخصصی «اچ‌آی‌وی» و مدیر پروژه بین‌المللی در این زمینه بودم. حوزه کاری من در زمینه پیشگیری از «اچ‌آی‌وی» بود و سپس فعالیت خود را به‌سوی پیشگیری از اعتیاد در میان افراد کارتن‌خواب سوق دادم. آسیب‌پذیرترین افراد در بین کارتن‌خواب‌ها، زنان و کودکان هستند. نمی‌توان به زنان پرداخت و به کودکانی که از مادران معتاد متولد می‌شوند، بی‌توجه بود. تمرکز من طی ۵ و ۶ سال اخیر به‌سوی زنان آسیب‌دیده اجتماعی و کاهش آسیب بوده است.

کاهش آسیب، شامل آسیب‌های ناشی از اعتیاد است که در نهایت منجر به «اچ‌آی‌وی» و انتقال آن می‌شود. بنابراین هدف نهایی کاهش آسیب، پیشگیری از «اچ‌آی‌وی» است. در دنیای اعتیاد، تعدادی از افراد هستند که شیوه تزریق آنها مشترک است و در این مواقع از سرنگ یکدیگر استفاده می‌کنند. هدف ما این بود که افراد آسیب‌دیده و دچار اعتیاد، قدم به قدم درمان شوند، نه به‌طور ناگهانی و مستقیم. برای فردی که سال‌ها تجربه اعتیاد داشته است، حتی یک قدم برای درمان هم مهم است. تلاش ما این بود که کمک کنیم به‌جای اینکه تزریق مشترک داشته باشند، از سرنگ استریل استفاده کنند. به‌تدریج هم تشویق شوند تا به‌جای تزریق، از مراکز مجاز متادون دریافت کنند. زمانی که فرد متادون مصرف کند، زندگی‌اش نظم پیدا می‌کند و میزان دوز مصرفی‌اش از طریق پزشک مرکز کاهش می‌یابد. فرایند ترک اعتیاد باید قدم به قدم باشد؛ برخلاف دیدگاهی که امروز، مسئولان در کشور دارند. مسئولان اجتماعی طرح‌های ضربتی را برای یک موضوع اجتماعی توسط نیروی انتظامی اجرا می‌کنند. برای نمونه، در طرح پیشگیری از اعتیاد باید فرایند و مسیر اعتیاد که از کودکی فرد آغاز شده است، در نظر گرفته شود. درگیری فرد با مواد مخدر صرفاً محدود به یک زمان کوتاه نیست، بلکه سال‌ها به طول انجامیده تا مسیر آسیب را طی کند. تعداد بالایی از افرادی که دچار اعتیاد هستند، در خانواده آسیب‌دیده متولد شده و مواد را در دستان والدینشان دیده‌اند. زمانی که دوره مصرف فرد آسیب‌دیده طولانی باشد، طرح ضربتی پلیس، اقدامی صحیح نیست. در این طرح، فرد را دستگیر و شش ماه در کمپ نگهداری می‌کنند. آیا پس از آنکه فرد از کمپ خارج شد، این تعهد را می‌دهد که فرد خوبی شود و درصورتی‌که به اعتیاد خود ادامه دهد، راهی زندان شود؟ ذات اجرایی این طرح، مشکل دارد و تعریف آن با واقعیات جامعه همخوانی ندارد.

اما گروه ما برخلاف اجرای طرح‌های ضربتی، به طرح درمان قدم به قدم اعتیاد، اعتقاد دارد. برخی از ما انتقاد می‌کنند که در این طرح، افراد آسیب‌دیده تمام روز مواد مصرف می‌کنند و شاید تن‌فروشی هم انجام دهند و شب در مرکز شما می‌خوابند! غذا، حمام، جای استراحت و… برای آنها فراهم است. در واقع، این موارد از برنامه‌های حوزه کاهش آسیب است. نگاه در طرح‌های ما، کاهش آسیب است و اینکه اگر فردی به هر دلیلی هر کاری می‌کند، حداقل بیمار نباشد و بیماری را انتقال ندهد. هدف طرح این است که اگر در این فضا کودکی متولد شد، وارد چرخه آسیب‌های اجتماعی نشود. فرد آسیب‌دیده هم به‌جای اینکه در پارک با چندین نفر گفت‌وگو کند و مواد و وسایل سرقتی ردوبدل نماید، در مرکزی قرار می‌گیرد.

در مرکز ما روان‌شناس با مددجو ارتباط می‌گیرد، تلویزیون تماشا می‌کنند و یا در کارگاه‌های سنگ‌دوزی یا خیاطی شرکت می‌کنند. وجود کارگاه‌های کارآفرینی در این مراکز شاید باعث شود که فرد آسیب‌دیده به این کارها تشویق شود و متوجه شود که برای دیگران اهمیت دارد. در مرکز با تعدادی از زنان کارتن‌خواب مواجه هستیم که در خیابان‌ها و تونل‌های بزرگراه‌ها زندگی می‌کنند. برخی دیگر از زنان کارتن‌خواب در کانال‌های فاضلاب زندگی می‌کنند و کسی را ندارند که از آنها خبر بگیرد و خانواده‌ای نیست که چشم‌انتظارشان باشد. اگر هم مرکز متوجه این اتفاقات شود، از طریق سایر مصرف‌کنندگان در پاتوق‌ها است. دلیل مرگ این افراد کارتن‌خواب ذکر نمی‌شود. زمانی که کارتن‌خواب‌ها به مرکز ما مراجعه می‌کنند، متوجه آسیب‌های دیگران می‌شوند و به دلیل داشتن این آسیب، احساس قضاوت نمی‌کنند، بلکه احساس زنده بودن به آنها دست می‌دهد.

نکته اصلی این است که فرد آسیب‌دیده را جذب کنیم و از درونش چیزی بیابیم تا او از آن طریق، زندگی سالم را آغاز کند. در حین برنامه‌ها و مراسمات و احوالات مختلف، می‌توانستیم با افراد آسیب‌دیده ارتباط برقرار کنیم و در مورد خانواده و آینده آنها صحبت کنیم که در حالت عادی امکان چنین گفتگویی نبود.

جامعه و دولت باور نمی‌کنند که زنان کارتن‌خواب، بخشی از جامعه هستند

مرکز ما به‌مثابه خانواده‌ای شد که مجوز نگهداری ۲۶۰ نفر از آسیب‌دیدگان را از بهزیستی اخذ کرده بود. زمان اخذ مجوز در ایام کرونا بود و تعداد مراجعه‌کنندگان دو برابر شد. اما یاد گرفته بودیم که برای این سقف، حرمت قائل شویم. اگر فردی می‌خواست در زیر این سقف شروع به مصرف مواد کند، مددجوها به شکلی با او رفتار می‌کردند که نتواند مواد مخدر مصرف کند. مددجوها می‌دانستند که اگر کسی در مرکز مواد مصرف می‌کرد، فعالیت مرکز متوقف می‌شد. به همین دلیل، افراد آسیب‌دیده برای مرکز و جایی که زندگی می‌کردند، احترام قائل بودند. این سبک زندگی بود که در مرکز به زنان کارتن‌خواب آموزش داده می‌شد. زنان از یک فرد مضر برای جامعه، به فردی تبدیل می‌شدند که اگر مفید نیستند، مضر هم نیستند. این زنان مانند گذشته، گوشواره از گوش کودکی درنمی‌آوردند و آسیبشان فقط محدود به شخص مصرف‌کننده می‌شد. با تلاش، به‌تدریج و به‌آرامی، فرد را به جایی می‌رساندیم که خسارت به خود شخص هم کاهش پیدا کند و بداند که او نیز مانند هر زنی، ارزشمند است. در این میان، زنان کارتن‌خوابی بودند که اعتیاد نداشتند؛ در نتیجه‌بخشی از مرکز برای زنانی بود که معتاد نبودند. اما این زنان، آسیب‌دیده بودند و جایی برای زندگی نداشتند.

به نظرم جامعه و دولت باور نمی‌کنند که این زنان کارتن‌خواب، بخشی از جامعه هستند. مشکل اولیه این است که بپذیریم این افراد زنده‌اند. ذکر خاطره‌ای خالی از لطف نیست. من اغلب اوقات از کارتن‌خواب‌هایی که فوت کرده‌اند، عکس می‌گیرم. در یک مقطع زمانی، فردی از معاونان شهردار تهران طی مصاحبه‌ای اعلام کرد که: «هیچ کارتن‌خوابی امسال به دلیل سرما فوت نکرده است». من پس از شنیدن این خبر، پیام دادم که ما فوتی داشته‌ایم. ایشان پاسخ داد: «وقتی اعلام می‌شود کارتن‌خوابی به دلیل سرما فوت کرده، منظور این است که هوا حداقل منفی ۱۳ درجه باشد!». این موضوع شاید در مورد برخی کشورها و حتی برخی از استان‌های کشور صادق باشد، اما در تهران منفی ۱۳ درجه معنی ندارد. در هر حال، فرد کارتن‌خواب به دلایلی از بین رفته و مرگ اتفاق افتاده است. باید ثابت شود که کارتن‌خواب وجود دارد و باور کنیم که آن کارتن‌خواب، انسان است و از حق و حقوقی برخوردار است؛ هرچند او به خودش و جامعه آسیب وارد کرده باشد.

در حال حاضر، در طرح‌های ضربتی چنین است که فرد آسیب‌دیده و دچار اعتیاد را با اجبار وارد خودرو می‌کنند. در این فرایند، فرد با تحقیر و درگیری به کمپ فرستاده می‌شود تا ترک کند و زندگی خوبی پیدا کند. آیا جامعه‌ای که برای فرد آسیب‌دیده احترام قائل نبوده، او را به‌عنوان یک انسان قبول نداشته و سال‌ها او را طرد کرده است، حال پذیرای او خواهد بود؟ تعدادی از این افراد، تجربه فرار از منزل ندارند، بلکه انسان‌های بالغ و آگاهی هستند که زندگی می‌کنند اما آسیب‌دیده‌اند و باید از خانه، خانواده، پدر و مادر جدا شوند. سازمان حمایت‌کننده‌ای که از افراد آسیب‌دیده حمایت کند، وجود ندارد. بیشتر روزها، افراد بی‌‌پناه با من تماس می‌گیرند؛ زنانی که در وضعیت بدی قرار دارند، هیچ سرپناهی ندارند و نمی‌دانند باید چه کار کنند. من با حال بد باید به آنها بگویم که هیچ کاری در حال حاضر از دست من برنمی‌آید و باید در جایی که هستند، بمانند؛ چرا که بیرون، جای امنی برای آنها نیست. اگر در آن خانه از سوی خانواده و اقوام دچار آزار و اذیت هستند، در خارج از خانه با آدم‌های دیگری مواجه می‌شوند که شاید ضررهای بیشتری برسانند.

فضای کاری من سال‌ها میدان شوش بود. دخترانی که از شهرستان‌ها فرار کرده و به تهران می‌آمدند و بی‌سرپناه بودند، در حوالی شوش و بازار سردرگم بودند. برخی از آن‌ها بخت یارشان بود و خبر حضورشان دهان به دهان می‌گشت و اطلاع داده می‌شد که چنین دختری وجود دارد. یا به گوششان می‌خورد که مرکزی رایگان و دولتی وجود دارد که می‌توانند به آنجا بروند. البته همه دخترها به یک اندازه خوش‌شانس نبودند. برخی از این دختران، پیش از آنکه مددکاران اجتماعی و مسئولان متوجه حضورشان شوند، توسط گروه‌های خلافکار و به‌اصطلاح «خاله‌ها» پیدا می‌شدند و ماجرا به گونه دیگری رقم می‌خورد. در تمام این مثال‌هایی که تجربه شخصی و نزدیک من بود، سلامت این زنان و دختران آسیب می‌دید. زنان، نسل بعدی را تربیت و پرورش می‌دهند و این آسیب‌ها برای کسی که قرار است نسل بعد را تربیت کند، مناسب نیست.

با توجه به فعالیت‌هایی که مرکز شما داشته است، در مدت زمان یک ماه چه تعداد ورودی به مجموعه داشتید؟

علیزاده: به دلایلی، نهادهای مرتبط و مسئول ما تأکید داشتند که آماری از این ورودی‌ها و خروجی‌ها ارائه نشود. این پافشاری موجب شده بود تا آمار برای من هم اهمیت نداشته باشد. این موضوع که طی یک سال چه تعداد کودک در این مرکز به دنیا می‌آیند، برای من و سازمانی که مجوزدهنده بود، مهم نبود. اگر هم با سازمان در مورد آمار صحبتی می‌شد، کاری نمی‌کردند و برایشان اهمیتی نداشت. اما مرکز طی یک سال حدود ۱۷۰۰ ورودی داشت. در مرکز، ۱۰۰ تخت دوطبقه وجود داشت. البته تعداد زیادی از این افراد آسیب‌دیده، خواب کمی داشتند. مرکز در زمستان و تابستان، درصورتی‌که طرح ضربتی برای جمع‌آوری کارتن‌خواب‌ها اجرا می‌شد، شلوغ‌تر بود. برخی شب‌ها که جمع‌آوری کارتن‌خواب‌ها از گرم‌خانه‌ها اعلام می‌شد نیز مراجعه به مرکز زیاد بود. به همین دلیل، مرکز از لحاظ تعداد ورودی، از توازن نرمالی برخوردار نبود.

سیاست‌گذاران از اتفاقات جامعه چند قدم عقب‌ترند!

از دیدگاه و بنا بر تجربه شما؛ وضعیت اشتغال زنان آسیب‌دیده دارای چه صورت‌بندی است؟ آیا این افراد دغدغه اشتغال دارند؟ نگاه آنها به مسئله اشتغال صرفاً تأمین منابع بوده یا نگاهی بلندمدت هم نسبت به آن داشته‌اند؟ آیا الگوی واحدی در بین آنها وجود دارد؟

علیزاده: تجربه من در این سال‌ها نشان می‌دهد که غالباً افرادی گرفتار اعتیاد می‌شوند که تاب‌آوری آنها برای حل مشکلات زندگی روزمره پایین‌تر بوده و از توانمندی‌های کمتری نسبت به دیگران برخوردار بوده‌اند. برای مثال، توانایی و حوصله حل مشکلات را در زمان مواجهه با چالش ندارند. این افراد وقتی با بحران روانی مواجه می‌شوند، نمی‌توانند خود را نجات دهند و راه‌حل جامعه‌پسندتر و معقول‌تری را پیدا کنند؛ در نتیجه به سمت اعتیاد کشیده می‌شوند.

راه صحیح مواجهه با مشکلات به والدین آموزش داده نمی‌شود. زمانی که دو نفر می‌خواهند ازدواج کنند، به کلاس می‌روند؛ اما برای فردی که قصد فرزندآوری دارد، آموزش یا کلاسی برگزار نمی‌شود. تعداد زیادی از کودکان با والدین ناآگاه وارد این دنیا می‌شوند. بنابراین، والدینی که دارای آسیب هستند، آسیب‌ها را برای فرزندان به ارث می‌گذارند و چرخه آسیب‌های اجتماعی زنجیره‌وار پیش می‌رود.

برای بسیاری از افراد آسیب‌دیده، امکاناتی از سوی خانواده فراهم نیست. خانواده درآمد مناسبی ندارد و فرد باید کار کند، اما مهارت لازم برای انتخاب شغل مناسب را ندارد. بنابراین، بیشتر در معرض آسیب قرار می‌گیرند و به اعتیاد در محیط کاری روی می‌آورند. این موضوع درباره زنان نیز صدق می‌کند. گاهی زن، اعتماد به نفس لازم برای «نه» گفتن را ندارد. این موارد باید در مدرسه آموزش داده شود و خلأهای خانواده در آنجا جبران شود که متأسفانه این مسئله دچار مشکل و نقص است. البته در مدارس نیز آموزش‌های لازم داده نمی‌شود و زمانی که فرد وارد جامعه می‌شود، مهارت‌های لازم را دریافت نکرده است.

برای مثال، شما فردی را در نظر بگیرید که در حال جستجوی شغل است. اگر بخواهد در محل قانونی شغل پیدا کند، می‌تواند نهایتاً ماهیانه تا ۱۰ میلیون تومان حقوق داشته باشد. اگر فردی در محله‌هایی زندگی کند که موادفروشی رایج است، با همکاری با موادفروشان محله، به‌جای درآمد ماهیانه ۱۰ میلیون تومان، روزانه ۱۰ میلیون تومان درآمد خواهد داشت. تفاوت درآمد در این مسئله فاحش است. پول، جذابیت زیادی برای قشر جوان دارد. از طرفی دیگر، دسترسی به مواد مخدر از رسیدن یک پیتزا با پیک، سریع‌تر است.

همیشه اعلام می‌شود که تصمیم‌گیرندگان و سیاست‌گذاران از اتفاقات جامعه و جوانانی که درگیر آسیب‌های اجتماعی هستند، چند قدم عقب‌ترند. برای مثال، زمانی که یک نوجوان دبیرستانی مواد مخدر جدیدی را تجربه می‌کند، برای توصیف آن از واژه‌هایی استفاده می‌کند که تا به حال به گوش خانواده و مسئولان نرسیده است. زمانی که مسئولان متوجه وجود مواد مخدر جدید می‌شوند، کارگروه تشکیل می‌دهند و این موضوع را در چند مدرسه مورد آزمایش قرار می‌دهند. سپس دستورالعمل کشوری ابلاغ می‌شود. این فرایند طولانی است و باعث می‌شود که ماده‌ مخدر تغییر کند و ماده‌ جدیدی وارد بازار شود.

مایل نیستم که از مافیای مواد مخدر صحبت کنم، اما اغلب مسئولان هم از این مفهوم سوءاستفاده می‌کنند. پلیس باید این مشکل را حل کند، اما مجموعه‌هایی مانند مجموعه ما، امکان آموزش را دارند. در داستان مافیای کودکان کار، مافیا وجود دارد اما مسئولان آن را انکار می‌کنند. بسیاری از کودکان کار ایرانی که در شهر کار می‌کنند، از خانواده‌هایی هستند که به میزان کافی توانمند نیستند. والدین این کودکان دارای معلولیت، مشکلات روانی، ذهنی و فقر شدید هستند. در برخی از خانواده‌هایی که دارای فرزند معلول هستند، فرهنگی شکل گرفته که اقدام به فرزندآوری بیشتر می‌کنند تا فرزند بعدی سالم به دنیا آید.

در دنیای اشتغال، وقتی از بازگشت به جامعه (صیانت اجتماعی) صحبت می‌شود، این مسئله مطرح می‌شود که این افراد چگونه به جامعه بازگردانده شوند. در دنیایی که افراد آسیب‌دیده علاقه‌مند به درآمد هستند، باید مهارت به آنها آموزش داده شود و در کنار آن، فنون مذاکره و مهارت‌های زندگی نیز تعلیم داده شود. افراد در معرض آسیب باید بدانند که وقتی شغلی با مبلغ بالاتر پیشنهاد می‌شود، توانایی «نه» گفتن را داشته باشند و زمانی که محیط کاری امن‌تر اما با درآمد پایین‌تر وجود دارد، پاسخ مثبت دهند.

در کارگاه‌های بازآموزی مرکز، تجربه به‌تدریج نشان داد که حس زنانگی افراد آسیب‌دیده در بازگشت آنها مؤثر است. حس مادری زنان آسیب‌دیده مورد استقبال قرار می‌گرفت. برای مثال، از کارگاه‌های چرم، سنگ، خیاطی و… زیاد استقبال نمی‌شد؛ اما در مقابل، از کارگاه شیرینی‌پزی که راه‌اندازی شد، به حدی استقبال شد که تصمیم گرفته شد تا از نانی که مددجوها پخته بودند، به‌عنوان نان صبحانه یا میان‌وعده در مرکز استفاده شود. افراد مشتاق بودند و فضا در مرکز مانند خانه‌ای بود که آشپزخانه آن همیشه فعال است. فقط کافی بود آن چیزی را که دل زن آسیب‌دیده را گرم می‌کند، پیدا کنیم تا آن زن پای کار بماند.

آیا افراد آسیب‌دیده‌ای که توانسته بودند در مرکز شما مهارتی بیاموزند، این مهارت را در جایی ادامه دادند تا به درآمدزایی برسند؟

علیزاده: بله، افرادی بودند که در کارگاه‌های خیاطی بیرون از مجموعه فعالیت کردند. یا افرادی که زائدات سنگ را بر روی چرم می‌چسباندند و زیرگلدانی و زیرپایی می‌ساختند و به‌تدریج مواد اولیه ساخت این وسایل را تهیه می‌کردند. البته اگر در جایی گفته می‌شد که زنان مبتلا به HIV و معتاد، خیاطی می‌کنند، استقبال نمی‌شد و گمان می‌کردند که HIV از طریق لباس انتقال پیدا می‌کند. برای کارفرمایان هم دوره‌های آموزشی برگزار کردیم و به بهانه‌های مختلف از مفهوم «مسئولیت اجتماعی» استفاده کردیم تا این دغدغه را برای شرکت‌ها و افراد ایجاد کنیم. فرصت داشتیم تا برای آنها صحبت کنیم. برای مثال، مطرح کردیم که انتقال HIV از طریق لباس ممکن نیست. در نتیجه همراهی آنها، برخی از این شرکت‌ها حامیان مالی مجموعه شدند. اگر شرکت پخش لوازم بهداشتی حامی ما بود، می‌توانستیم از آنها برای مراکز، بسته‌های بهداشتی دریافت کنیم. یا اگر شرکتی بود که ماکارونی تولید می‌کرد، برای مرکز از آن شرکت، ماکارونی می‌گرفتیم. پس از آموزش به مدیران شرکت‌ها، می‌توانستیم سفارش کار نیز بگیریم.

اعتیاد طبقه نمی‌شناسد 

طبقه و پایگاه اجتماعی - سیاسی زنان تا چه میزان با کارتن‌خوابی، اعتیاد و کارگری جنسی آنان مرتبط است؟

علیزاده: واقعیت این است که اعتیاد ممکن است درِ هر خانه‌ای را بزند. اینکه خانواده‌ها تا چه میزان به فرزندان و افراد خانواده، تاب‌آوری و تحمل را آموزش داده باشند، مهم است. اعتیاد جذابیت‌های خاصی دارد و برای هر فردی با زبانی خاص وارد می‌شود. زبان اعتیاد برای یک دانشجو چنین است که می‌تواند چند شب نخوابد تا درس بخواند. برای یک دانش‌آموز دبیرستان به این شکل است که می‌تواند با آدم‌فضایی‌ها صحبت کند. برای دختران به این زبان است که لاغر می‌شوند. زبان اعتیاد برای یک مرد به شکلی است که قوای جنسی او را افزایش می‌دهد. بنابراین، اعتیاد برای هر کس به نحو خاصی جذابیت دارد و از آن طریق به فرد نزدیک می‌شود. اینکه پیش از ورود بحران اعتیاد به خانه، تا چه میزان مهارت‌های تاب‌آوری اجتماعی وجود داشته باشد، مهم است. اینکه بیان شود افراد ثروتمند و تحصیل‌کرده کارتن‌خواب یا معتاد نمی‌شوند، گزاره نادرستی است. این مسئله فراوانی ندارد، اما گاهی شاهد اعتیاد افراد ثروتمند بوده‌ام. برای نمونه، صاحب باشگاه سوارکاری را می‌شناسم که درآمد میلیونی داشت اما در دام اعتیاد افتاد. این رشته ورزشی جزو ورزش‌های لوکس و گران است. به جز ملزومات سوارکاری، ساعتی یک میلیون تومان نیز هزینه سوار شدن بر اسب را دریافت می‌کرد. اما مدیر این مجموعه گرفتار اعتیاد شد و همه‌چیز خود را از دست داد. افراد معتاد در هر طبقه‌ای، آسیب را تجربه کرده و به خانواده خود آسیب زده‌اند. اعتیاد طبقه نمی‌شناسد و به گروه خاصی تعلق ندارد. امروزه حتی می‌توان گفت که دیگر مانند گذشته نیست و افراد در طبقات بالا بیشتر دچار اعتیاد می‌شوند. شاید نوع و شیوه مصرف مواد در افراد متفاوت باشد.

اعتیاد چه تأثیراتی بر روی عملکرد اجتماعی افراد و به‌خصوص زنان می‌گذارد؟

علیزاده: اعتیاد، عملکرد اجتماعی فرد مصرف‌کننده را کاهش می‌دهد. زمانی که فردی معتاد می‌شود، تمام زندگی‌اش حول محور مواد مخدر می‌گردد. صبح تا شب می‌خوابد که مواد مصرف کند. کار و زندگی می‌کند برای اینکه مواد به دست آورد. معنای زندگی پیرامون مواد مخدر شکل می‌گیرد. در نهایت، کارایی فرد کاهش می‌یابد و از جامعه دور می‌شود. مانند فردی که مجبور می‌شود تا نیمه‌های شب برای مصرف مواد، بیدار باشد.

در سال‌های اخیر، اعتیاد شانه‌به‌شانه آسیب‌های دیگر برای زنان قابل بررسی شده است. آسیب‌هایی همچون تن‌فروشی زنان که پیش از این بیشتر درباره زنان مطرح بود، امروز در کنار آسیب‌هایی همچون اعتیاد طرح می‌شود. ارزیابی شما به‌عنوان فردی که با این آسیب و این زنان در ارتباط بوده، چیست؟

علیزاده: تن‌فروشی همواره مخفی شده و آموزشی درباره آن ارائه نشده است. تن‌فروشی به معنای روابط خارج از چهارچوب خانواده است که زنان و مردان را درگیر می‌کند. ریشه این مشکل، از نظر من، نبودِ آموزش کافی است. تصور افراد از تن‌فروشی، صرفاً فردی است که سر چهارراه ایستاده و نیت کرده که تن‌فروشی کند. اما در معنای وسیع‌تر، درگیری در روابط احساسی و عاطفی خارج از چهارچوب خانواده نیز نوعی تن‌فروشی است. متأسفانه برخی این احساسات را عشق می‌دانند، اما این موارد هم تن‌فروشی است. برای مثال، زمانی که طلاق عاطفی بین زن و مرد رخ می‌دهد، به دلیل عدم آموزش، نمی‌دانند چه کاری باید انجام دهند.

گاهی صحبت از این مسائل به‌صورت عمومی، الگوی دیگری به وجود می‌آورد که منشأ آسیب بیشتری می‌شود. به نظر می‌آید زمانی که طلاق عاطفی را در دسته روابط خارج از چهارچوب خانواده قرار دهیم، اوضاع پیچیده‌تر می‌شود...

علیزاده: اغلب، ترس از این است که اگر در مدرسه این آموزش‌ها ارائه شود، دانش‌آموزان به سمت آسیب‌ها تشویق می‌شوند. برای مثال، مسئولان معتقدند اگر در مدرسه درباره آسیب‌های مصرف مواد مخدر آموزش داده شود، دانش‌آموزانی که شناختی درباره مواد ندارند، ممکن است به سمت آن کشیده شوند و مصرف آن را تجربه کنند. شاید تا سنی چنین باشد، اما واقعیت این است که با توجه به گستردگی فضای مجازی، اگر کسی در جامعه کنونی با مواد مخدر آشنایی نداشته باشد، دور از ذهن است. نهادهای دولتی هرچه کمتر در مورد آسیب‌های اجتماعی صحبت کنند و کمتر به پرسش‌های افرادِ سرشار از سؤال پاسخ دهند، اطلاعات نادرست جای اطلاعات صحیح را می‌گیرد. برای مثال، مصرف یک نوع ماده مخدر، تجربه هیجانی ایجاد می‌کند که صد برابر رابطه جنسی معمولی است. به هر حال، اطلاعات نادرست نسبت به اطلاعات صحیح بیشتر است و در حال چرخش است.

چه میزان در مورد تن‌فروشی و آسیب‌هایش صحبت می‌شود؟ چه میزان در مورد مسائل جنسی صحبت می‌شود؟ گاهی مدرسان کلاس‌های پیش از ازدواج می‌گویند در این کلاس‌ها، سؤالاتی مطرح می‌شود که نشان می‌دهد بسیاری از دختران و پسران در سن ازدواج، آگاهی کافی درباره این موضوع ندارند. این سؤالات به این دلیل است که در مورد این مسائل آموزش داده نشده است. مدتی است که مشاور یک مدرسه ابتدایی پسرانه هستم. چند وقت گذشته در جلسه مشاوره مدرسه متوجه شدیم که همه پسران مقطع چهارم دبستان، یک فلش هشت گیگابایتی حاوی فیلم‌های پورنوگرافیک را دیده‌اند. یعنی این فلش در تمام خانه‌ها دست به دست شده بود و همه پسران دیده بودند. حال قرار بود من به‌عنوان مشاور مدرسه به خانواده‌ها اعلام کنم که فرزند شما هم آن فیلم را تماشا کرده است. مدرسه با یک فلش، دچار بحران شده بود و آموزشی درباره حل این بحران به کادر مدرسه داده نشده بود. تنها راه‌حل مدیر مدرسه نیز اخراج دانش‌آموزان بود. در حال حاضر، شرایط به شکلی است که اطلاعات صحیح از مسیر درست منتشر نمی‌شود و جذابیت‌های فضای مجازی نیز در این مسیر تأثیرگذار است.

قرائت و مواجهه نادرست با آسیب‌هایی از این دست در حوزه زنان و همین مثال‌هایی که زدیم نیز قابل تعمیم است. مثلاً برخی از افراد، قرائت‌های عجیبی درباره تن‌فروشی دارند...

علیزاده: گفته می‌شود که از واژه «تن‌فروشی» برای این زنان استفاده نکنید؛ چرا که تن‌فروشی انگ دارد، تن قابل فروش نیست و این‌ها «شاغل جنسی» هستند. تن‌فروشی شغلی محسوب می‌شود که در برخی از کشورها قانونی و در برخی دیگر غیرقانونی است. وقتی از شغل صحبت می‌شود، ناخواسته ذهن‌ها به سمتی می‌رود که شغل باید درآمد و استراحت داشته باشد، اما تجربه من در دنیای آسیب‌های اجتماعی نشان می‌دهد که تن‌فروشی زنان برای این بوده که نیازهای اولیه زندگی خود را رفع کنند. تن‌فروشی می‌کردند تا گرسنه نمانند یا مواد مصرفی خود را تأمین کنند و گرفتار خماری نشوند. ما با افرادی سروکار داشتیم و به کسانی کمک می‌کردیم که زباله‌گردی و جمع‌آوری ضایعات را به تن‌فروشی ترجیح می‌دادند.

نهاد حمایت‌کننده‌ای نیست

شما ریشه این آسیب و معضل اجتماعی را اقتصادی می‌بینید؟

علیزاده: متأسفانه، افرادی که در جوانی گرفتار اعتیاد می‌شوند و جامعه آنها را رها می‌کند، تن‌فروشی جزو گزینه‌های اول آنها است. این آسیب در میان زنان فراگیری بیشتری دارد. هر فردی که کوچک‌ترین محبتی به این زنان بکند، در مقابل از آن‌ها سوءاستفاده جنسی می‌کند. برای مثال، اگر راننده‌ای بخواهد زن رهاشده را از مکانی به مکان دیگر برساند، از او سوءاستفاده جنسی می‌کند. درصورتی‌که اگر مراکزی برای تأمین نیازهای این زنان وجود داشت، آسیب‌هایی که پیرامون آنان شکل می‌گرفت، کاهش پیدا می‌کرد. متأسفانه در حال حاضر، مراکز امدادرسان به زنان تن‌فروش یا زنانی که درگیر مشاغل آسیب‌زا شده‌اند، در دسترس نیستند. نبود این مراکز به معنای نبود تن‌فروشی، کارتن‌خوابی و آسیب اجتماعی در جامعه نیست، اما واقعیت جامعه این نیست. در جامعه، آسیب‌ها و آسیب‌دیدگان وجود دارند، اما نهاد حمایت‌کننده‌ای نیست. گاهی ما نیز به‌عنوان افراد مطلع، برخی از آسیب‌ها را پنهان و کتمان می‌کنیم. بنابراین عمق آسیب آن، طی چند سال دیگر مشخص می‌شود.

کودکانِ همه افراد در این جامعه، با آسیب زندگی می‌کنند. هیچ‌گاه نمی‌توان مرزبندی کرد که کودکی که مادر و پدر ضعیفی دارد، در کنار کودکی که قوی‌ترین پشتوانه را دارد، قرار نگیرد. برای مثال، فرزند من با فرزندانی که در معرض آسیب هستند هم‌کلاس می‌شود و با آنها ازدواج می‌کند. هیچ‌کس در برابر خطر، مصونیت ندارد. هر چقدر کمک شود تا مسئولیت فردی و اجتماعی وجود داشته باشد، آسیب‌ها عمق کمتری پیدا می‌کند و به رفع و حل معضل کمک شده و جامعه سالم‌تری خواهیم داشت. اما امروزه متأسفانه افراد را به جایی می‌رسانند که بی‌تفاوت شوند و احساس کنند کاری برای رفع این مسائل و مشکلات از دستشان برنمی‌آید. حتی مؤسسه‌ای هم که مسئولیت رفع این آسیب‌ها را بر عهده دارد، به جایی می‌رسانند که وارد این حوزه نشود. در نتیجه رفتار دولت و حاکمیت، مؤسسات اجتماعی و حتی افراد دغدغه‌مند نسبت به مسائل جامعه بی‌تفاوت می‌شوند و احساس می‌کنند که از آنها هیچ کاری برنمی‌آید.

به نظر شما طی این سال‌ها، روند رشد تن‌فروشی در میان زنانی که دچار آسیب اجتماعی هستند، چگونه بوده است؟ و مدل‌های جدید کسب‌وکار چه تأثیری در این فضا داشته است؟

علیزاده: اگر بخواهم شفاف و صادقانه بیان کنم، اوضاع روز به روز بدتر می‌شود. آسیب‌ها به‌سوی زنان و جوانان حرکت می‌کنند و به خانه‌ها نزدیک‌تر می‌شوند. به‌عنوان کسی که سال‌ها در این حوزه فعالیت کرده‌ام، این روزها اوضاع را بدتر از چند سال قبل می‌دانم. در طی سال‌ها، تن‌فروشی شکل‌های متنوع‌تری پیدا کرده است. امروزه افراد در اینستاگرام می‌توانند با یک جستجو، با حجم زیادی از تصاویر و اَشکال مسائل جنسی روبه‌رو شوند. دسترسی به اطلاعات مرتبط با تن‌فروشی و کسب‌وکار جنسی (Sex Business)، گسترده و جدید است. اَشکال متنوعی از کسب‌وکار جنسی به وجود آمده است.

اقتصاد کسب‌وکار جنسی در میان زنانی که مجبور هستند و زنانی که در دام مافیاها افتاده‌اند، تا چه اندازه رونق دارد؟

علیزاده: قطعاً این حجم از عرضه و تقاضا، درآمدزاست. از قدیم گفته می‌شد که اگر مردی نباشد که خواهان خدمات باشد، زنی هم برای ارائه آن خدمات اقدام نمی‌کند. عرضه و تقاضا با هم وجود دارد. در ایامی که در زندان کار می‌کردم، افرادی را می‌دیدم که از راه تن‌فروشی خانه خریده بودند. حتی خانه دوم را نیز از همین طریق خریده بودند. البته این کار عاقبتی ندارد و ممکن است اگر این افراد دستگیر شوند، تمام اموالشان نیز مصادره شود؛ اما تن‌فروشی نوعی کار است که درآمد نیز دارد. این شغل آینده ندارد و کاری ناپسند محسوب می‌شود، اما درآمد خوبی دارد که زنان توانسته‌اند زندگی خود را طی این مدت به‌خوبی بگذرانند و پس‌انداز نیز داشته باشند. البته محیط کاری من با کسب‌وکار جنسی همراه نبوده است. این پدیده را در فضای کاری‌ام دیده‌ام، اما ارتباط مستقیم من با افرادی بود که در پی اعتیاد، به تن‌فروشی روی آوردند و داستان آن‌ها متفاوت است.

قبل از اینکه اقدام به راه‌اندازی مرکز در این محیط کنم، دختران و افرادی را دیده بودم که برای اینکه جای خواب داشته باشند یا چیزی از دکه خرید کنند، فکر می‌کردند که فروشنده باید به بدن آنها دست بزند و این احساس به آنان دست می‌داد که این مسئله، امری بدیهی و اتفاقی واضح است که باید رخ دهد. وقتی مرکز راه‌اندازی شد، آن‌ها مطلع شدند و وارد مرکز می‌شدند که از گزند این آسیب‌ها امانی برای خود بجویند. پس از راه‌اندازی این مراکز در محله‌ها، زنان برای خواب، خوراک، حمام و… دست به تن‌فروشی نمی‌زدند. شاید برای نیازهای دیگر این کار را می‌کردند، اما برای نیازهای اولیه چنین کارهایی نمی‌کردند. من با این مسئله زیست کرده‌ام که مراکز نگهداری تا چه میزان باعث کاهش آسیب‌ها می‌شوند. به‌عبارتی، در این مراکز نیازهای اولیه انسانی زنان برطرف می‌شد. در نیازهای ثانویه نیز امکان آموزش به آسیب‌دیدگان و مداخله وجود داشت. اما برخی این‌گونه مراکز را وارد یک سیستم معیوب می‌کرد و معتقدند که ما سیاه‌نمایی می‌کنیم. یعنی به شکل عاطفی، روانی و امنیتی با مراکز کاهش آسیب، رفتار می‌شد.

افرادی که در این مراکز سال‌ها سعی کردند به افراد آسیب‌دیده کمک کنند و آنها را حمایت نمایند، پس از چند دهه فعالیت، به نقطه‌ای می‌رسند که نه‌تنها از آنها قدردانی نمی‌شود، بلکه تلاشی صورت می‌گیرد تا فعالیتی نکنند. برخی از مراکز با شهرداری به‌شدت درگیر بودند و مرکز من نیز با مشکلات مشابهی از سوی شهرداری مواجه شده بود. البته با سازمان‌های امنیتی مشکلی نداشتم، اما ماجرا با شهرداری متفاوت است. زمانی که قرار است ساختمان خود را پس بگیرند، داستان‌هایی برای مدیر مرکز ایجاد می‌کنند تا او میدان را ترک کند و ساختمان را نیز پس بدهد. بنابراین، حامی برای حمایت وجود ندارد.

مدتی قبل از بسته شدن مرکز ما، یکی از وزرا به مرکز ما آمدند و چهار ساعت وقت گذاشتند و با من و مددجویان صحبت کردند. تا نیمه‌های شب از محل بازدید کردند. البته این بازدید، غیررسمی بود. برای اولین‌بار، من و دوستانم مشکلات، دردها و آسیب‌های این حوزه را با یک وزیر مطرح کرده و پیشنهاد و راهکار ارائه دادیم. ایشان نیز اعلام کردند تا برای راهکارها و پیشنهادات، نامه نوشته شود. ما با وجود این صحبت‌ها، سرزنده بودیم و به شکل فعالانه تلاش می‌کردیم تا مشکلات را حل کنیم. پس از مدتی که شهرداری حکم تخلیه مرکز را داد، به سراغ وزیر رفتیم و به ایشان گفتیم: «جناب آقای وزیر، پس از بازدید و صحبت‌های حماسی شما، زنان آسیب‌دیده مرکز امیدوار شدند.» اما هیچ پیامی از سوی آقای وزیر نیامد. نه‌تنها امید مددجویان مرکز، بلکه امید کارکنان نیز از بین رفت. من چند ماه افسردگی گرفتم برای هضم این ماجرا که وزیر کشور برای بازدید وارد مرکز شد و گفت: «ساختمان را تحویل ندهید تا وقتی که من اعلام کنم.» من هم ساختمان را تحویل ندادم و منتظر شدم تا ببینم وزیر چه می‌کند، اما هیچ خبری از جناب آقای وزیر نشد.

ساختمان مرکز را دو ساله به من تحویل داده بودند که پس از دو سال نیز آن را از من پس گرفتند. آقای حناچی، شهردار سابق تهران، ساختمان مرکز را از ما نگرفتند و اجازه ادامه فعالیت به مجموعه تا دوره جدید شهرداری دادند. البته آنها از بسته شدن مرکز آگاه بودند و به گفته دوستان، این یک بازی میان دو نگاه مختلف بود. من به شورای شهر گفتم که این مرکز، قسمتی از شهر است که زنان آسیب‌دیده در آن زندگی می‌کنند و وقتی با آنها صحبت می‌کنیم، بیان می‌کنند: «در اینجا صدا به خدا نمی‌رسد.» به مسئولان شورای شهر گفتم زمانی که مسئولیت شهری را به عهده می‌گیرید، باید تمامی قسمت‌های شهر، از جمله قسمتی که زنان آسیب‌دیده در آن هستند را نیز در نظر بگیرید. آنها پاسخ دادند: «رابطه این افراد با خدا باشد و شما کمک کنید تا این آدم‌ها به خدا برسند.»

پس از بسته شدن مرکز، دیگر اجازه فعالیت در حوزه آسیب‌های اجتماعی را نداشتید؟

علیزاده: در حال حاضر، مرکز ما فعالیت خود را ادامه می‌دهد. مجوز ساختمان را لغو کردند، اما مجوز مؤسسه را لغو نکردند. مدیرکل بهزیستی استان تهران که کارمند رسمی شهرداری بودند و به‌عنوان مأمور در سازمان بهزیستی فعالیت می‌کردند، به من گفتند که دستور دارند تا مجوز را لغو کنند، اما اعلام نکردند که کدام نهاد این دستور را صادر کرده است. زمانی که بهزیستی مجوز ساختمان را لغو کرد، وجود مؤسسه بدون ساختمان بی‌معنی بود. در حال حاضر، مؤسسه فعالیت‌های خود را به‌طور محدود و جزئی انجام می‌دهد. مؤسسه، ون سیاری دارد که به پاتوق‌ها سر می‌زند و زنان و دختران آسیب‌دیده را شناسایی می‌کند. البته باید از «رئیس پاتوق» برای سرکشی اجازه بگیریم. برای مثال، رئیس یک پاتوق، «آقای علی خرگوش» است. ابتدا باید از ایشان اجازه بگیریم که امروز خدمات تست اچ‌آی‌وی، غذا و… به این زنان ارائه کنیم. ما به پاتوق‌های سربسته سر نمی‌زنیم و به سراغ پاتوق‌های سرباز می‌رویم. هر گوشه‌ای از شهر که تردد در آن کمتر است، به پاتوق تبدیل می‌شود. مکان‌هایی مانند کانال فاضلاب، پاتوق هستند. اگر پلیس قرار باشد به این مکان‌ها بیاید، زمانی که متوجه حضور پلیس شوند، فرار می‌کنند.

مسئله بعدی در مورد زنان و دختران فراری، نحوه برخورد پس از بازگشت به شهرشان است. شهرداری کرایه این افراد را پرداخت می‌کند تا به شهر خود بازگردند. مسئله این افراد، کرایه ماشین نیست. زمانی که این افراد به شهر و خانه خود بازمی‌گردند، به دلیل انگ اجتماعی و فشار فرهنگی که وجود دارد، ممکن است خانواده آنها را اذیت یا طرد کند. تعدادی از افراد معتاد، زمانی که از کمپ ترخیص می‌شوند، جایی برای زندگی ندارند و دوباره باید به پاتوق‌ها بازگردند. گاهی خانواده آنها خودشان مصرف‌کننده و فروشنده هستند. همه این مواردی که به‌طور اختصاری برای شما روایت می‌کنم، بخش مهمی از پازل آسیب‌های اجتماعی زنانه است. آسیب‌هایی که باید در جای خود و با تصویر درست دیده و برای آنها فکر شود./ پایگاه مطالعاتی سدید


ارسال دیدگاه